تبليغاتX
بی سرزمین تر از باد -

این داستان نامی ندارد ! ( قسمت ششم )

یادم میاد بعد از ظهر های تابستون که ما پسر های محل سر کوچه به گپ زدن و دید زدن مشغول بودیم و یا تیر دروازه ها رو از خونه محمد اینها میاوردیم و یک دست گل کوچیک بازی میکردیم   پدرت به هوای برادر کوچیکت میومد توی کوچه می ایستاد و داداشت رو نگاه میکرد . یواش یواش پدر من و آقای شهبازی همسایه بقلیمون و گاهی آقا ناصر که سر کوچه مینشستن میومدن و جلوی در خونه تون گپ مردونه میزدن . ما هم خیالمون راهت بود که صحبت پدر ها حداقل تا وقت شام طول میکشه و میتونیم با خیال راحت یک دوری توی محل بزنیم . . . تا تو میومدی و پدرت رو صدا میکردی . . . و اون جمع با رفتن پدرت از هم میپاشید .

آقای جوادی پدرت مرد خوبی بود . توی کارخونه کار میکرد و سرپرست یک بخش از خط تولید بود و تا موقعی که همسایه تون بودیم بازنشست شد و بعدش افتاد توی سرمایه گذاری . یادمه تو و داداشت رو خیلی دوست داشت . همیشه وقتی از وضعیت درس من میپرسید حتما از نمره های تو هم تعریف میکرد . تا وقتی  شاگرد پدرم بودی هر دفعه باهاش  همکلام میشد از وضعیت درس تو میپرسید و  پدرم میگفت که چند وقت یک بار میومد مدرسه و با بقیه معلمهاش صحبت میکرد . حتما خیلی دوست داشت که تو پزشک بشی . واسه همین اصرار کرد رشته تجربی رو ادامه بدی و تو هم توی این رویا با پدرت شریک بودی واسه همین بود که تا وقتی با سعید دوست نشده بودی هیچوقت نذاشتی معدلت پایین بیاد .

مادرت میدونست که چرا معدلت انقدر پایین اومده و هی بهت سرکوفت میزد که اگه میخوای زن برازنده ای برای شوهرت باشی - آره مادرت هم باور کرده بود که سعید همسر تو ه - باید تحصیلات داشته باشی ...و تو هم که کم نمیاوردی و جوابش رو میدادی ... ولی این مساله برای پدرت یک معمای بزرگ بود واسه همین وقتی اون روز معلم زبانتون بخاطر هواس پرتی تو و دو تا هم میزی هاتو از کلاس بیرون کرد و مدیر مدرسه  وضعیت رو تلفنی بهش گفت سریع مرخصی گرفت و اومد به مدرسه و تا آخر زنگ موند تا با معلمت صحبت کنه .

وقتی که داشت برمیگشت خیلی اتفاقی از کوچه ای میگذشت که تو دوتا دوستت با سعید و دوتا دوستش کنار هم راه میرفتین و تو داشتی بلند بلند جریان بیرون انداختنتون رو تعریف میکردی و میخندیدی ... اگه صداتو نمیشنید فکر میکرد سه تا دختر دبیرستانی دارن با سه تا پسر از کوچه رد میشن ولی هم صداتو شناخت و هم متوجه شد مخاطبت با اون پسر است که لاغر و سفید رو ه . برای اینکه مطمئن بشه صدات کرد ......از ترس خشک شدی .

پسر ها خیلی زود خوشون رو جمع کردن و با قدمهای بلند سعی کردن که فاصله بگیرن ولی پدرت با یک خیز فاصله رو طی کرد و با سعید گلاویز شد . . .

اون شب اگه مادرت واسطه نمیشد و در اتاقت رو قفل نمیکرد و بعدش با سیاست خودش پدرت رو آروم نمیکرد اون مرد نا امید که آینده شو در دکتر شدن تو میدید ممکن بود برات هیچ آینده ای نزاره . . .

آخرش مادرت قضیه رو ماست مالی کرد و خودت که ترسیده بودی قول دادی که هیچ رابطه ای با سعید نداشته باشی و تا یک هفته تلفنهای خونه رو قطع کردن و یک روز هم احساس کردی که پدرت دنبالته ولی هیچکدوم باعث نشد که هر روز عصر با یک فاصله مطمئن همدیگه رو نبینین و یا اگه شد یک ساعتی با تلفن عمومی نزدیک مدرسه تون با سعید صحبت نکنی ...

توی محله قدیممون فقط آقا ناصر باقی مونده . شیش ماه پیش که رفته بودم تا خاطراتم زنده بشه دیدم که در خونه نشسته و چقدر پیر شده بود . منو شناخت و بغل کرد و بوسید . حال پدرم رو که پرسید و گفتم فوت کرده خیلی ناراحت شد . بعدش گفت بیچاره آقای جوادی ایشونم فوت کرد . یک ما قبل عروسی دخترش دور میدون یک موتوری زد بهش . دو سه روزی هم بیهوش بود و بعدش برحمت خدا رفت . . خدا بیامرزدش .  خدا پدر شما رو هم بیامرزه .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 22:43  توسط امیر حسین |