تبليغاتX
بی سرزمین تر از باد - اینم بقیه اش ....

همچنان بدون اسم ! ( قسمت پنجم )

بیشترین چیزی که از پدرم توی ذهنم مونده مردیه که همیشه روی مبل جلوی تلویزیون مینشت و کانالی که اخبار بخش میکرد و روشن میکرد و یک روزنامه دست میگرفت و هی به زمون و زمان غر میزد . طبع شعری هم داشت ولی این معلم بودنش به کار من نیومد که هیچ همیشه زیر نظر همه همکاراش هم بودم . من تنبل هم که جدا رو سیاهش کردم با این درس خوندنم . بیشتر از همه ناراحت بود که از نمره های شیمی من خیلی بد بود . از شانس من هم پدر سعید تموم دبیرستان معلم من بود . هر چی که درس شیمی نمره هامو پایین میاورد به لطف چهار تا کتاب بیشتر خوندن نمره انشای من همیشه جبران میکرد .

خونه سعید درست وسط شهر بود . محله اعیون نشین . خونه مادر بزرگم هم دو تا کوچه بالا تر بود واسه همین خیلی پیش اومده بود که توی فوتبال گل کوچیک با سعید هم بازی بشم . ازش خوشم نمیومد . شاید چون پدرم از پدرش خوشش نمیومد و هی غر میزد که این واسه دو قرون پول داره پیرهن چاک میده و زندگیشو حروم میکنه . ولی نمیگفت که وضع زندگیشون خیلی بهتر از ماست .

سعید دو سه سالی از من کوچکتر بود . با اینحال به لطف هم محل مادر بزرگ بودن یک سری برای هم تکون میدادیم . سال آخر دبیرستان بودم که سعید به مدرسه ما اومد و تابستون بعدیش همون سالی بود که با تو دوست شد .

تابستون از پی اون زمستون و دل بستگی تو روز به روز به سعید بیشتر میشد . اون روزهایی که سعید میومد در مدرسه دنبالت با هم نیم ساعتی راه میرفتین و هی سعی میکردی با عوض کردن کوچه ها این راه رو طولانی تر کنی .

همون روزا بود که برای اولین بار با دستای گرمش دست تورو گرفت و تو هی اینور و اونور رو نگاه میکردی مبادا کسی ببیننتون . آخه اون موقع این چیزا مد نبود . بعد از اون روز منتظر بودی تا دستتو بگیره و یواش یواش این تو بودی که دستشو محکم توی دستات میگرفتی . گرمای دستشو دوست داشتی و گرمای لبهایی که ناقافل به دستهات بوسه میزدن .... چقدر دوستش داشتی .........

حالا که به اون دوره فکر میکنم میبینم یک چیزهایی هستن که همیشه توی ذهن آدم باقی میمونن و حتی اگه بعدها هزار هزار بار هم تکرار میشن همیشه اولیش همیشه جاودانه میمونه . مثل همون روزی که اومده بود خونه تون ... تولدش بود درسته ؟ مادرت براش یک کیک پخته بود و تو هم براش یک عطر خریده بودی . اون روز لباسی رو پوشیدی که توی عروسی پسر داییت پوشیده بودی و به خودت خوب رسیده بودی . . .

حتما خیلی خوشگل شده بودی چون وقتی کارت تموم شد و برای کمک به مادرت وارد آشپزخونه شدی و با نگاه سرزنش آمیز اون روبرو شدی چند کلمه ای در باره دختر ۱۵ ساله و عقل و این حرفها سخنرانی کردی ..... و وقتی سعید از پله ها بالا میومد و به استقبالش رفتی در جا خشکش زد و نمیدونست باید چیکار کنه ....همون روز بود که برای اولین بار توی اتاق خوابت دستهاش دور کمرت حلقه شد و تو از ترس اینکه مادرت چیزی نفهمه صدات در نیومد .... اولین بار بود که به لبهات رو میبوسید

یک چیزهایی هستن که هیچوقت از خاطر آدم نمیرن ...مثل اولین بوسه .. هیچوقت از خاطر نمیرن ...

 

توضیح : اولین تغییر - قسمت سوم جمله ای که توی پرانتز بود رو با جمله بولد شده عوض کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 19:26  توسط امیر حسین |