تبليغاتX
بی سرزمین تر از باد - هنوز اسمی به فکرم نرسیده قسمت چهارم

هنوز اسمی به فکرم نرسیده ( قسمت چهارم )

توضیح : حالا که داستان داره جهت اصلیشو پیدا میکنه فکر میکنم بهتره یک قسمتهایی که بنظرم خوب در نیامده رو تغییر بدم . البته سعی میکنم به ساختار اصلی داستان لطمه وارد نشه .شاید یکی دو جا رو طولانی تر و یا کوتاهتر و یکی دو جمله رو تغییر بدم .

 

 

پارسال که برای یک قرار کاری لازم بود برم کیش توی آژانس مسافرتی دختر عمه ات سیما رو دیدم . هنوز هم همونقدر تپل مپل و خوش خنده  بود . اونم یک دختر چهار ساله داشت که مثل خودش تپل و مو فرفری بود و اونروز که دیدمش داشت با خودکارای آژانس بازی میکرد .

سیما منو نشناخت . مثل تویی که منو نشناختی ولی از روی مشخصاتم کنجکاو شده بود و بیشتر همشهری بودن توجهش رو جلب کرده بود . گرچه من هم تمایلی به آشنایی دادن نداشتم صحبتمون بالا گرفت و از قدیما حرف زدیم . . .

 و از تو حرف زد . گفت که اولین نفری بود که از دوستی بین تو و سعید با خبر شده بود و از شبهایی گفت که به هوای قدم زدن از خونه بیرون میزدین و بعد از طی چند کوچه سعید و دوستش بابک با شما همراه میشدن ... از اون شبهایی که باید قبل از ساعت ۹ به خونه برمیگشتی و انقدر زمان برات زود میگذشت که دوست نداشتی از سعید جدا بشی ... در دل تو احساسی میجوشید که باهاش آشنا نبودی و تو رو گیج کرده بود . دوست داشتی صدای خنده سعید رو بشنوی و برای خوشحال کردنش همه کار میکردی ... با یک شاخه گل که برات میاورد تا یک هفته اشک میریختی و گل خشک شده رو لای کتاب دیکشنری کلفتی که داشتی جا میدادی تا خشک بشه و برای همیشه بمونه ....

تلفن خونه تون که زنگ میزد از جا میپریدی و زیر نگاه اخم آلود مادرت به سمت تلفن خیز برمیداشتی . بعد گوشی تلفن رو برمیداشتی و میرفتی توی اتاق دیگه ..یک روز فهمیدی که مادرت به تموم حرفهای تو و سعید گوش میداده و همه ماجرا رو میدونه . اینطور شد که اونم وارد این داستان شد و اونقدر از سعید براش گفتی تا یک روز که مطمئن بودی پدرت خونه نمیاد به مادرت اصرار کردی که سعید رو ناهار دعوتش کنه و وقتی دیدی مادرت بعد از ناهار به سعید میگه که  "" باز هم پیش ما بیا سعید آقا "" توی عرش سیر میکردی چون مادرت رو میشناختی و مطمئن بودی که از سعید خوشش اومده و اونو میپسنده و برای اولین بار اون شب به آینده ای فکر کردی که سعید برات درست میکرد ...

سیما شش سالی هست که با داداش دامادشون ازدواج کرده و با اون آمده تهران . همسرش توی همین آژانس کار میکرد و از وقتی فهمید همشهری هستیم با یک تلفن برای هر کجای ایران برام بلیط رزرو میکنه و البته پولشو یک کم چربتر از من میگیره ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 23:18  توسط امیر حسین |