تبليغاتX
بی سرزمین تر از باد - این داستان اسم ندارد

این داستان اسم نداردقسمت سوم

بهار که میشه بد جوری دلم میگیره .... دلم های بچگیهامو میکنه و هوای گردش کردن توی کوچه هایی که بزرگم کردن . درس زندگی رو بهم دادن و برام از جوونی حرف زدن ..

الان دیگه اون کوچه ها نیستن . یعنی هستن و اونجوری نیستن .. شاید تو نیستی . شاید من دیگه جوون نیستم .و شاید ....

از بهار بدم میاد ...چون زیباست و دوست داشتنیه .. چون همه چیزهایی رو داره که برای من همیشه سدی بودن توی زندگی .. چون با طراوته و چون هم اسم توه

اشتباه نکن ..این قصه من نیست . من توی زندگی تو هیچوقت نقشی نداشتم و هیچوقت بین ما اتفاق بزرگ زندگی نیفتاد ... این همه اش قصه توه و نه قصه ای به طراوت اسمت .. که ..............

سال پیش رفتم محله مون . رفتم همون جنگلی که بین مدرسه تون و محله بود ... همون جایی که بار اول سعید رو دیدی و همون جایی که ازش شماره تلفن گرفتی و همون جایی که با هم تموم تابستون اون سال رو قدم زدین .. همون تابستونی بود که من تازه دانشگاه قبول شده بودم و توی این شهر لعنتی دنبال خودم میگشتم .....

سعید رو از قبل میشناختم . هم مدرسه ای بودیم و خونه شون یکی دو کوچه بالاتر از خونه مادر بزرگم بود (دیده بودم . با هم منتظر سرویس می ایستادیم .). دوست همسایه ما بود و گاهی میامد در خونه شون ... یک بار که اومده بود جلوی در خونه تو رو دیدکه داری از مدرسه میای .. همون یک بار کافی بود تا سعید رو هر روز به در خونه همسایه ما بکشه ... و بعدش یک کم پرس و جو رسوندش به در مدرسه تون ...یک ماهی به قدم زندن پشت سر و متلکهای بی مزه پروندن وسط خیابون گذشت ... تا یک روز تو تنها به خونه برمیگشتی و سعید طبق معمول با دوستاش نیم ساعتی بود که منتظر تو بودن ...وقتی تو رو  تنها دید بقیه رو رد کرد و پشت سرت راه افتاد . مدتها بود که منتظر این فرصت بود و مدتها بود که پماره تلفنش رو با خودکار روی یک تیکه کاغذ نوشته بود و مدتها بود که شماره تلفن توی جیبش تا خورده بود ...

توی اون بعد از ظهر گرم چند قدم فاصله رو با سرعت بیشتر طی کرد .... تو میدونستی ... مدتها بود که از نگاههای سعید خیلی چیز ها رو فهمیده بودی برای همین وقتی که تنها پشت سرت راه افتاد هر لحظه منتظر بودی و وقتی گفت "" ببخشید بهار خانوم .... "" جا نخوردی ولی پاهات میلرزید و مغزت فرمان ایستادن نمیداد تا بار دوم که گفت ""ببخشید ...میشه من ...."" اون موقع بود که نه از قصد که از شدت لرزش بدنت ایستادی ....

تو هم سعید رو دوست داشتی ... از همون نگاه اول ... از همون روزی که دم در ایستاده بود .....

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 21:46  توسط امیر حسین |