![]() |
![]() |
|
|
بی نام (قسمت هشتم ) غروب که میشه دوست دارم ساعتها توی خیابونها پیاده روی کنم . به چراغ ماشینها خیره بشم و بوی آدمهایی که از کنارم رد میشن رو استشمام کنم . بوی مغازه های اغذیه فروشی و بوی عطر های ارزون قیمت دستفروشا . توی این شهر با همه بدی هاش همین که همیشه توش غریبی و هیچکی نمیشناستت رو دوست دارم . شاید واسه همینه که حاضر نیستم جای دیگه ای برم ولی باز هم اون روزی که با یک ساک به تهران اومدم غم تنهایی برام انقدر سنگین بود که هیچکدوم از اونهایی که الان برام ارزشن رو نمیدیدم . هنوزم که هنوزه ترمینال جنوب با بوی همیشگی روغنش حالمو بهم میزنه . با اینحال همونطور که برای من دروازه ورود بود یک روز هم تو با ساکت از اتوبوس پیاده شدی و به اتفاق پدرت در حالی که فکر میکردی دیگه به تموم آرزو هات رسیدی و رفتن به دانشگاه خوشبختی تو رو برای همیشه تضمین میکنه . توی خوابگاه تجربه جدید زندگی بود . همه چیز جدید و نو . برخوردهایی که تازگی داشتن و درسهایی که برای خوندنشون بابایی نبود که هی غرغر کنه و هم کلاسی هایی که نصفشون پسر بودن و هم اتاقی هایی که هر کدوم از یک شهری اومده بودن و لهجه های همدیگه رو مسخره میکردین . چه روهایی که به گشتن دنبال کتاب توی انقلاب گذشت و اون فیلمایی که توی خوابگاهتون میزاشتن چه شبهایی رو پر میکرد . آره سال اول همه اش به فهمیدن این مساله گذشت که اون دنیایی که همیشه بهش فکر میکردی و براش نقشه میکشیدی با واقعیتش چقدر تفاوت داره . روز های اول بهتون اتاق ندادن و مجبور بودی شبها بری خونه عموت . فاصله دانشگاه تا خونه عمو برای تو یک سال بنظر میومد و مجبور بودی دو تا اتوبوس عوض کنی تا برسی . ولی شب اولی که رفتی خوابگاه چنان خاطره عمیقی بود که هر دفعه از دوران دانشجویی حرف میزدی ازش یاد میکردی . تو رو به اتاقی معرفی کردن که دو نفر سال بالایی توش بودن . یکیشون الناز بود که سال دوم رشته اقتصاد بود و همرشته خودت و یکی دیگه مریم بود که ریاضی میخوند و سال چهارم بود . خیلی زود با الناز دوست شدی و اون خیلی کمکت کرد تا بتونی با شرایط خودتو هماهنگ کنی . شبهای اول انقدر دلت برای خونه تنگ میشد که سرتو توی بالش فرو میکردی و نیم ساعتی گریه میکردی . تا یک شب الناز که تخت پایینی تو میخوابید اومد و گونه هاتو نوازش داد و بعدش با هم رفتین بالای پشت بام که از اونجا چراغهای نصف شهر پیدا بود و یک ساعتی در نسیم خنک پاییزی با هم حرف زدین . . . یک هفته ای طول کشید تا خودمو راضی کردم تا بهت زنگ بزنم ولی وقتی صداتو شنیدم راستش پشیمون شدم چون بین من و تو انقدر فاصله افتاده بود که برای هم آدمهای غریبه ای شده بودیم اما بعدها فهمیدم همین چیزهای کوچیک که تجربه هاشون برای هر دوی ما دردناک گذشت نقطه اتصال ما با هم بود . منو شناختی و قبول کردی همیدگه رو توی یک کافی شاپ ببینیم . با اینکه من یک ربع زودتر سر قرار حاضر بودم پیش از من رسیده بودی و با گلهای روی میز بازی میکردی . شاید از روی قیافه هم باز منو نشناختی ولی برخوردت گرم بود و بعد از سفارش از کیفت بسته سیگاری بیرون کشیدی و تعارف کردی . منم که میشه ته جیبم یک سیگار درب و داغون داشتم که از صبح بین کاغذ ها گیر کرده بود تشکر کنان سیگارم رو با فندکت روشن کردم . پک اول مرزها رو فرو ریخت و همزمان گفتیم : چقدر پیر شدی ؟؟؟....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 23:49 توسط امیر حسین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 شهریور 1386 مرداد 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 |
|
RSS
|