![]() |
![]() |
|
|
همچنان بی نام ( قسمت هفتم ) وقتی رفتم پیش سیما - دختر عمه ات رو میگم - تا بلیط هواپیما واسه مسافرت آخر هفته کرمانشاه رو ازش بگیرم دیدم علاوه بر دختر کوچولوی ناز و تپلش خواهرش سروناز هم اونجاست . وقتی که بهش گفتم سروناز خانوم آخرین باری که من شما رو دیدم داشتی برای یک دور دوچرخه سوار شدن گریه میکردی کلی خندید . بعدش هم منو با ماشین خوشگلش تا نزدیک خونه آورد . توی راه با هم کلی حرف زدیم و فهمیدم داره توی دانشگاه رشته مدیریت میخونه . آدم خوش مشربی بود و من جرات کردم درباره تو باهاش صحبت کنم . یادش بود که برای اینکه بهتون شک نکنن با خودت به پارک میبردی و وقتی که داشت تاب بازی میکرد شما دو تا روی یک نیمکت مینشستید و با هم حرف میزدید . یک روز وقتی که توی پارک نشسته بودین یکدفعه سعید از جاش پرید و گفت : بهار این مامان منه که داره میاد ... میدونستی که خونواده سعید از تو خوششون نمیاد و حتی توی مدرسه شنیده بودی خواهرش گفته بود لیاقت داداشش از این دختره سیاه و بیریخت بیشتره و دخترای پولدار واسه اش سر و دست میشکنن . واسه همین خیلی ترسیدی . علیرغم این مادر سعید هیچ بروی خودش نیاورد که شما ها رو با هم دیده و لی بعدا فهمیدی که به پدر سعید گفته و اونم حسابی سعید رو دعوا کرده و گفته واسه همین بوده که نتونسته دانشگاه قبول بشه .... آره ... تو هم از خانواده سعید خوشت نمیومد و سعی میکردی با مادرش برخوردی نداشته باشی . حتی یک دفعه دیگه که توی خیابون همدیگه رو دیدین و خواهر سعید تو رو با دست نشون مادرش داد سعی کردی یک جوری فرار کنی وترسیدی حرفی بهت بزنه و آبروت رو ببره . با اینحال اگه اون اتفاق توی عید سالی که کنکور دادی نمیافتاد شاید که رویه زندگیت یک طور دیگه ای پیش مرفت . اون سال سعید هم به اسم اینکه میخواد واسه کنکور درس بخونه مسافت عید رو نرفت و تنها توی خونه موند و بهت پیشنهاد داد که یک روز رو بری خونه شون و با هم ناهار بخورین . تو هم بدون تردید قبول کردی و فکر میکردی فرصت خوبیه تا پدر و مادرش نیستن به هوای اینکه خونه سیما اینها میری ناهار رو با سعید بخوری . و اون روز اول رفتی خونه سیما اینها که تا خونه سعید فاصله ای نداشت و یک کمی به قیافه خودت رسیدی و بعدش نزدیکای ناهار رفتی سمت خونه شون . اول که وارد شدی مبهوت خونه زندگیشون موندی . سعید با لباس توی خونه اومد به استقبالت و مثل وقتایی که توی اتاقت تنها بودین بغلت کرد . . . . . . . اتفاقی که بعدش افتاد هر قدر سریع بود ولی برای تو کابوسی ساخت که تا مدتها هر شب از خواب میپروندت . . . . . سروناز یادشه که بعد نیم ساعت برگشتی در حالی که بشدت گریه میکردی و میلرزیدی . یغه لباست شکافته شده بود و جای انگشتای سعید روی بازوی چپت کبود شده بود . به سروناز میگم که دیگه از سعید خبری نشد ؟ ..گفت : چرا .. چند باری رفته بود جلوی مدرسه شون و بعدش یک بار انقدر با هم دعوا کرده بودن که مدیر مدرسه فهمیده بود و بابای بهار رو مدرسه خواسته بود . بعدش هم سعید با یک دختره دیگه ای از رفقای خواهرش دوست شد . این اواخر هم که شنیدم اومده تهران توی کار تجارت افتاده ... رفتم توی فکر . پس از سعید خبر نداره که سرطان خون داشت و چهار سال تموم توی درد به خودش میپیچید . . . پس نمیدونه این یک سال آخر انقدر قیافه اش بهم ریخته و انقدر حال و روزش خراب بود که مادرش از خدا میخواست زودتر ازش راضی بشه و جونشو بگیره .....حجله اش رو سر که میزدن اومدن از خونه مادر بزرگم برق گرفتن .... قبل از خداحافظی بود که شماره تلفنتو از سروناز گرفتم ... چراشو نمیدونم . شاید دلم میخواست صداتو بشنوم و شاید های دیگه .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 21:15 توسط امیر حسین |
|
|
این داستان نامی ندارد ! ( قسمت ششم ) یادم میاد بعد از ظهر های تابستون که ما پسر های محل سر کوچه به گپ زدن و دید زدن مشغول بودیم و یا تیر دروازه ها رو از خونه محمد اینها میاوردیم و یک دست گل کوچیک بازی میکردیم پدرت به هوای برادر کوچیکت میومد توی کوچه می ایستاد و داداشت رو نگاه میکرد . یواش یواش پدر من و آقای شهبازی همسایه بقلیمون و گاهی آقا ناصر که سر کوچه مینشستن میومدن و جلوی در خونه تون گپ مردونه میزدن . ما هم خیالمون راهت بود که صحبت پدر ها حداقل تا وقت شام طول میکشه و میتونیم با خیال راحت یک دوری توی محل بزنیم . . . تا تو میومدی و پدرت رو صدا میکردی . . . و اون جمع با رفتن پدرت از هم میپاشید . آقای جوادی پدرت مرد خوبی بود . توی کارخونه کار میکرد و سرپرست یک بخش از خط تولید بود و تا موقعی که همسایه تون بودیم بازنشست شد و بعدش افتاد توی سرمایه گذاری . یادمه تو و داداشت رو خیلی دوست داشت . همیشه وقتی از وضعیت درس من میپرسید حتما از نمره های تو هم تعریف میکرد . تا وقتی شاگرد پدرم بودی هر دفعه باهاش همکلام میشد از وضعیت درس تو میپرسید و پدرم میگفت که چند وقت یک بار میومد مدرسه و با بقیه معلمهاش صحبت میکرد . حتما خیلی دوست داشت که تو پزشک بشی . واسه همین اصرار کرد رشته تجربی رو ادامه بدی و تو هم توی این رویا با پدرت شریک بودی واسه همین بود که تا وقتی با سعید دوست نشده بودی هیچوقت نذاشتی معدلت پایین بیاد . مادرت میدونست که چرا معدلت انقدر پایین اومده و هی بهت سرکوفت میزد که اگه میخوای زن برازنده ای برای شوهرت باشی - آره مادرت هم باور کرده بود که سعید همسر تو ه - باید تحصیلات داشته باشی ...و تو هم که کم نمیاوردی و جوابش رو میدادی ... ولی این مساله برای پدرت یک معمای بزرگ بود واسه همین وقتی اون روز معلم زبانتون بخاطر هواس پرتی تو و دو تا هم میزی هاتو از کلاس بیرون کرد و مدیر مدرسه وضعیت رو تلفنی بهش گفت سریع مرخصی گرفت و اومد به مدرسه و تا آخر زنگ موند تا با معلمت صحبت کنه . وقتی که داشت برمیگشت خیلی اتفاقی از کوچه ای میگذشت که تو دوتا دوستت با سعید و دوتا دوستش کنار هم راه میرفتین و تو داشتی بلند بلند جریان بیرون انداختنتون رو تعریف میکردی و میخندیدی ... اگه صداتو نمیشنید فکر میکرد سه تا دختر دبیرستانی دارن با سه تا پسر از کوچه رد میشن ولی هم صداتو شناخت و هم متوجه شد مخاطبت با اون پسر است که لاغر و سفید رو ه . برای اینکه مطمئن بشه صدات کرد ......از ترس خشک شدی . پسر ها خیلی زود خوشون رو جمع کردن و با قدمهای بلند سعی کردن که فاصله بگیرن ولی پدرت با یک خیز فاصله رو طی کرد و با سعید گلاویز شد . . . اون شب اگه مادرت واسطه نمیشد و در اتاقت رو قفل نمیکرد و بعدش با سیاست خودش پدرت رو آروم نمیکرد اون مرد نا امید که آینده شو در دکتر شدن تو میدید ممکن بود برات هیچ آینده ای نزاره . . . آخرش مادرت قضیه رو ماست مالی کرد و خودت که ترسیده بودی قول دادی که هیچ رابطه ای با سعید نداشته باشی و تا یک هفته تلفنهای خونه رو قطع کردن و یک روز هم احساس کردی که پدرت دنبالته ولی هیچکدوم باعث نشد که هر روز عصر با یک فاصله مطمئن همدیگه رو نبینین و یا اگه شد یک ساعتی با تلفن عمومی نزدیک مدرسه تون با سعید صحبت نکنی ... توی محله قدیممون فقط آقا ناصر باقی مونده . شیش ماه پیش که رفته بودم تا خاطراتم زنده بشه دیدم که در خونه نشسته و چقدر پیر شده بود . منو شناخت و بغل کرد و بوسید . حال پدرم رو که پرسید و گفتم فوت کرده خیلی ناراحت شد . بعدش گفت بیچاره آقای جوادی ایشونم فوت کرد . یک ما قبل عروسی دخترش دور میدون یک موتوری زد بهش . دو سه روزی هم بیهوش بود و بعدش برحمت خدا رفت . . خدا بیامرزدش . خدا پدر شما رو هم بیامرزه ..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 22:43 توسط امیر حسین |
|
|
همچنان بدون اسم ! ( قسمت پنجم ) بیشترین چیزی که از پدرم توی ذهنم مونده مردیه که همیشه روی مبل جلوی تلویزیون مینشت و کانالی که اخبار بخش میکرد و روشن میکرد و یک روزنامه دست میگرفت و هی به زمون و زمان غر میزد . طبع شعری هم داشت ولی این معلم بودنش به کار من نیومد که هیچ همیشه زیر نظر همه همکاراش هم بودم . من تنبل هم که جدا رو سیاهش کردم با این درس خوندنم . بیشتر از همه ناراحت بود که از نمره های شیمی من خیلی بد بود . از شانس من هم پدر سعید تموم دبیرستان معلم من بود . هر چی که درس شیمی نمره هامو پایین میاورد به لطف چهار تا کتاب بیشتر خوندن نمره انشای من همیشه جبران میکرد . خونه سعید درست وسط شهر بود . محله اعیون نشین . خونه مادر بزرگم هم دو تا کوچه بالا تر بود واسه همین خیلی پیش اومده بود که توی فوتبال گل کوچیک با سعید هم بازی بشم . ازش خوشم نمیومد . شاید چون پدرم از پدرش خوشش نمیومد و هی غر میزد که این واسه دو قرون پول داره پیرهن چاک میده و زندگیشو حروم میکنه . ولی نمیگفت که وضع زندگیشون خیلی بهتر از ماست . سعید دو سه سالی از من کوچکتر بود . با اینحال به لطف هم محل مادر بزرگ بودن یک سری برای هم تکون میدادیم . سال آخر دبیرستان بودم که سعید به مدرسه ما اومد و تابستون بعدیش همون سالی بود که با تو دوست شد . تابستون از پی اون زمستون و دل بستگی تو روز به روز به سعید بیشتر میشد . اون روزهایی که سعید میومد در مدرسه دنبالت با هم نیم ساعتی راه میرفتین و هی سعی میکردی با عوض کردن کوچه ها این راه رو طولانی تر کنی . همون روزا بود که برای اولین بار با دستای گرمش دست تورو گرفت و تو هی اینور و اونور رو نگاه میکردی مبادا کسی ببیننتون . آخه اون موقع این چیزا مد نبود . بعد از اون روز منتظر بودی تا دستتو بگیره و یواش یواش این تو بودی که دستشو محکم توی دستات میگرفتی . گرمای دستشو دوست داشتی و گرمای لبهایی که ناقافل به دستهات بوسه میزدن .... چقدر دوستش داشتی ......... حالا که به اون دوره فکر میکنم میبینم یک چیزهایی هستن که همیشه توی ذهن آدم باقی میمونن و حتی اگه بعدها هزار هزار بار هم تکرار میشن همیشه اولیش همیشه جاودانه میمونه . مثل همون روزی که اومده بود خونه تون ... تولدش بود درسته ؟ مادرت براش یک کیک پخته بود و تو هم براش یک عطر خریده بودی . اون روز لباسی رو پوشیدی که توی عروسی پسر داییت پوشیده بودی و به خودت خوب رسیده بودی . . . حتما خیلی خوشگل شده بودی چون وقتی کارت تموم شد و برای کمک به مادرت وارد آشپزخونه شدی و با نگاه سرزنش آمیز اون روبرو شدی چند کلمه ای در باره دختر ۱۵ ساله و عقل و این حرفها سخنرانی کردی ..... و وقتی سعید از پله ها بالا میومد و به استقبالش رفتی در جا خشکش زد و نمیدونست باید چیکار کنه ....همون روز بود که برای اولین بار توی اتاق خوابت دستهاش دور کمرت حلقه شد و تو از ترس اینکه مادرت چیزی نفهمه صدات در نیومد .... اولین بار بود که به لبهات رو میبوسید یک چیزهایی هستن که هیچوقت از خاطر آدم نمیرن ...مثل اولین بوسه .. هیچوقت از خاطر نمیرن ...
توضیح : اولین تغییر - قسمت سوم جمله ای که توی پرانتز بود رو با جمله بولد شده عوض کردم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 19:26 توسط امیر حسین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 شهریور 1386 مرداد 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 |
|
RSS
|