![]() |
![]() |
|
|
یک رمان - سولاریس برعکس خیلی ها آشنایی من با رمان سولاریس نه از طریق دیدن فیلم که از خوندن مستقیم کتابش حاصل شد . البته من اصلا فیلم سولاریس رو ندیده ام ولی از آندره تارکوفسکی یک فیلم به اسم استاکر در تلویزیون ایران به نمایش در آمد و فکر میکنم منظور از اینکه فیلمسازی فیلم-شعر میسازد در این فیلم قابل درک است . با اینحال نثر طنز گونه استنیسلاو لم ( نویسنده رمان سولاریس ) در مجموعه سفرهای فضایی ( رمان ) برای من غریبه نبود . و خیلی هم جذاب . چرا که بر خلاف بقیه علمی-تخیلی نویسها این نویسنده قالب تخیل را برای پروراندن ذهنیت خود بکار گرفته و هیچوقت مقهور تکنولوژی که توصیف میکند نبوده است . همین خصوصیت در رمان سولاریس هم صادق هست . یعنی اینکه علیرغم این که خواننده با محیطی بیگانه آشنا میشود اما لحن توصیفی نویسنده خیلی سریع خواننده را در فضایی قرار میدهد که بشدت آشنا جلوه کرده و در آن احساس راحتی ( و یا نا امنی چرا که نویسنده شخصیت اصلی داستان رو در این وضعیت قرار میده ) میکند . رمان شروعی سریع دارد . شخص اول داستان به سیاره ای پا میزارد که سرتاسر توسط یک دریا پوشیده شده و پیش از این با این سیاره و میحط حاکم بر آن آشنایی دارد . نویسنده بلافاصله خواننده را با دانسته های شخص اول داستان آشنا کرده و تم اصلی داستان که شامل دریایی است که بصورت یک موجود واحد و دارای تفکر اقدام به بعضی اعمال میکند را شکل داده و تا آخر داستان با همین تم پیش میرود . اما دقیقا اتفاق بزرگ و متمایز این رمان در اینست که بجای اینکه تقابل انسان با موجود غیر زمینی ( کلیشه تکراری این تیپ رمانها ) شکل بگیرد رویداد ها به سمت تقابل انسان با خود انسان به موضوع اصلی داستان تبدیل شده و در نهایت به نقد کشیدن احساس و عقل در نسل بشر رو به عنوان مجموعه ای از سوالات برای ذهن باقی میگذارد . رمان بشدت به ساختار زیبای رمانتیک خود وابسطه است با اینحال خواننده هیچگاه موضع خود را در قبال شخصیت درونی ( و در جایی قضاوت از خود ) به قاطعیت نرسانده و حتی در نهایت رمان که به مرگ خود خواسته معشوق شخصیت اصلی میرسیم باز هم متهم اصلی خود انسان میباشد . اودیسه فضایی ( آرتور سی کلارک ) نیز دارای خصوصیتهایی به نسبت برابر است و این رمان هم پایه خوبی برای فیلم استنلی کوبریک بوده است اما سولاریس اگر در ساختار داستانی قویتر از فیلم ساخته شده نباشد حداقل در سطح آن قرار میگیرد . لازم به ذکر است که این کتاب فقط یک بار در سال ۱۳۷۱ چاپ شده و همچنین خواندن آنرا برای آقایان و خانمهای بالای ۱۸سال توصیه نمیکنم ! پی نوشت : قصه ما هنوز به سر نرسیده ..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 12:18 توسط امیر حسین |
|
|
هنوز اسمی به فکرم نرسیده ( قسمت چهارم ) توضیح : حالا که داستان داره جهت اصلیشو پیدا میکنه فکر میکنم بهتره یک قسمتهایی که بنظرم خوب در نیامده رو تغییر بدم . البته سعی میکنم به ساختار اصلی داستان لطمه وارد نشه .شاید یکی دو جا رو طولانی تر و یا کوتاهتر و یکی دو جمله رو تغییر بدم .
پارسال که برای یک قرار کاری لازم بود برم کیش توی آژانس مسافرتی دختر عمه ات سیما رو دیدم . هنوز هم همونقدر تپل مپل و خوش خنده بود . اونم یک دختر چهار ساله داشت که مثل خودش تپل و مو فرفری بود و اونروز که دیدمش داشت با خودکارای آژانس بازی میکرد . سیما منو نشناخت . مثل تویی که منو نشناختی ولی از روی مشخصاتم کنجکاو شده بود و بیشتر همشهری بودن توجهش رو جلب کرده بود . گرچه من هم تمایلی به آشنایی دادن نداشتم صحبتمون بالا گرفت و از قدیما حرف زدیم . . . و از تو حرف زد . گفت که اولین نفری بود که از دوستی بین تو و سعید با خبر شده بود و از شبهایی گفت که به هوای قدم زدن از خونه بیرون میزدین و بعد از طی چند کوچه سعید و دوستش بابک با شما همراه میشدن ... از اون شبهایی که باید قبل از ساعت ۹ به خونه برمیگشتی و انقدر زمان برات زود میگذشت که دوست نداشتی از سعید جدا بشی ... در دل تو احساسی میجوشید که باهاش آشنا نبودی و تو رو گیج کرده بود . دوست داشتی صدای خنده سعید رو بشنوی و برای خوشحال کردنش همه کار میکردی ... با یک شاخه گل که برات میاورد تا یک هفته اشک میریختی و گل خشک شده رو لای کتاب دیکشنری کلفتی که داشتی جا میدادی تا خشک بشه و برای همیشه بمونه .... تلفن خونه تون که زنگ میزد از جا میپریدی و زیر نگاه اخم آلود مادرت به سمت تلفن خیز برمیداشتی . بعد گوشی تلفن رو برمیداشتی و میرفتی توی اتاق دیگه ..یک روز فهمیدی که مادرت به تموم حرفهای تو و سعید گوش میداده و همه ماجرا رو میدونه . اینطور شد که اونم وارد این داستان شد و اونقدر از سعید براش گفتی تا یک روز که مطمئن بودی پدرت خونه نمیاد به مادرت اصرار کردی که سعید رو ناهار دعوتش کنه و وقتی دیدی مادرت بعد از ناهار به سعید میگه که "" باز هم پیش ما بیا سعید آقا "" توی عرش سیر میکردی چون مادرت رو میشناختی و مطمئن بودی که از سعید خوشش اومده و اونو میپسنده و برای اولین بار اون شب به آینده ای فکر کردی که سعید برات درست میکرد ... سیما شش سالی هست که با داداش دامادشون ازدواج کرده و با اون آمده تهران . همسرش توی همین آژانس کار میکرد و از وقتی فهمید همشهری هستیم با یک تلفن برای هر کجای ایران برام بلیط رزرو میکنه و البته پولشو یک کم چربتر از من میگیره .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 23:18 توسط امیر حسین |
|
|
این داستان اسم نداردقسمت سوم بهار که میشه بد جوری دلم میگیره .... دلم های بچگیهامو میکنه و هوای گردش کردن توی کوچه هایی که بزرگم کردن . درس زندگی رو بهم دادن و برام از جوونی حرف زدن .. الان دیگه اون کوچه ها نیستن . یعنی هستن و اونجوری نیستن .. شاید تو نیستی . شاید من دیگه جوون نیستم .و شاید .... از بهار بدم میاد ...چون زیباست و دوست داشتنیه .. چون همه چیزهایی رو داره که برای من همیشه سدی بودن توی زندگی .. چون با طراوته و چون هم اسم توه اشتباه نکن ..این قصه من نیست . من توی زندگی تو هیچوقت نقشی نداشتم و هیچوقت بین ما اتفاق بزرگ زندگی نیفتاد ... این همه اش قصه توه و نه قصه ای به طراوت اسمت .. که .............. سال پیش رفتم محله مون . رفتم همون جنگلی که بین مدرسه تون و محله بود ... همون جایی که بار اول سعید رو دیدی و همون جایی که ازش شماره تلفن گرفتی و همون جایی که با هم تموم تابستون اون سال رو قدم زدین .. همون تابستونی بود که من تازه دانشگاه قبول شده بودم و توی این شهر لعنتی دنبال خودم میگشتم ..... سعید رو از قبل میشناختم . هم مدرسه ای بودیم و خونه شون یکی دو کوچه بالاتر از خونه مادر بزرگم بود (دیده بودم . با هم منتظر سرویس می ایستادیم .). دوست همسایه ما بود و گاهی میامد در خونه شون ... یک بار که اومده بود جلوی در خونه تو رو دیدکه داری از مدرسه میای .. همون یک بار کافی بود تا سعید رو هر روز به در خونه همسایه ما بکشه ... و بعدش یک کم پرس و جو رسوندش به در مدرسه تون ...یک ماهی به قدم زندن پشت سر و متلکهای بی مزه پروندن وسط خیابون گذشت ... تا یک روز تو تنها به خونه برمیگشتی و سعید طبق معمول با دوستاش نیم ساعتی بود که منتظر تو بودن ...وقتی تو رو تنها دید بقیه رو رد کرد و پشت سرت راه افتاد . مدتها بود که منتظر این فرصت بود و مدتها بود که پماره تلفنش رو با خودکار روی یک تیکه کاغذ نوشته بود و مدتها بود که شماره تلفن توی جیبش تا خورده بود ... توی اون بعد از ظهر گرم چند قدم فاصله رو با سرعت بیشتر طی کرد .... تو میدونستی ... مدتها بود که از نگاههای سعید خیلی چیز ها رو فهمیده بودی برای همین وقتی که تنها پشت سرت راه افتاد هر لحظه منتظر بودی و وقتی گفت "" ببخشید بهار خانوم .... "" جا نخوردی ولی پاهات میلرزید و مغزت فرمان ایستادن نمیداد تا بار دوم که گفت ""ببخشید ...میشه من ...."" اون موقع بود که نه از قصد که از شدت لرزش بدنت ایستادی .... تو هم سعید رو دوست داشتی ... از همون نگاه اول ... از همون روزی که دم در ایستاده بود ..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 21:46 توسط امیر حسین |
|
|
کمک کنید این داستان هنوز اسم نداره ! ( قسمت دوم ) آخرین باری که همدیگه رو دیدیم اولین روزی بود که من برای تهران بلیط گرفتم . اون روز خوب یادمه چون برای اولین بار کیف سامسونتی که عمو برام خریده بود رو دست گرفته بودم و با غرور تمام فکر میکردم حالا که دانشگاه قبول شدم چه و چه ... همدیگه رو دم نمایندگی تعاونی اتوبوس دیدیم . طبق معمول یک نگاه و قدمهایی که از جسم ها رو از هم فاصله می انداختند . ماجرای ما از یک نگاه هیچوقت فراتر نرفت اما میدونستم که میدونی هر وقت میبینمت توی دلم آشوبی به پا میکنی . مدتها طول کشید که فهمیدم وقتی که با دوربین از بالای پشت بام توی آشپزخانه تونو دید میزدم برق دوربینم منو لو داده بود با اینحال بروی خودت نمی آوردی و آروم آروم ظرفها رو میشستی ..اینگار نه انگار یادم میاد پدرم معلم زیست شما بود و یک روز وقتی که پدر مریض بود برای بردن ورقهای امتحانی به مدرسه در خونه مون آمدی و وقتی سلام دادی .... یادم میاد تنها که فقط چند کلمه با هم صحبت کردیم و این چند کلمه تنها صحبت ما تا اون روز و بعد اون روز بود بعد سلام دادنت انقدر دست و پامو گم کرده بودم که نفهمیدم چی گفتی و ندونستم چیکار کنم .... از یک پسر شونزده ساله چه انتظاری داشتی ؟ از کسی که مثل بت میپرستیدت ؟ با اینحال با تهران رفتن من همه این ماجرا ها به تدریج فراموشم شد . توی این شهر لعنتی یکدفعه با موجودی مواجه شدم که هیچ شناختی ازش نداشتم و تازه توانایی ها و نقطه ضعفهاش رو میدیم و یواش یواش توی خودم عقب میکشیدم .. شاید بیشتر این ماجرا دلیلش این بود که سه ماه بعد از دانشگاه رفتنم که به خونه برگشتم پسر همسایه ما گفت که تو رو با سعید در خیابونای اطراف مدرسه تون دیده که دارید با هم قدم میزنید . اون روز چیزی در دل من شکست که هیچوقت جایگزینی پیدا نکرد و برای خودم گذر از مرحله نوجوانی به جوانی بود .... دیگه یادت هم نکردم ... دیگه دوست نداشتم تصویر تو رو دست در دست سعید توی ذهنم تجسم کنم .... و هیچوقت دختری رو که دوستش داشتم و دست در دست دیگری بود رو نبخشیدم .... هیچوقت ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 21:40 توسط امیر حسین |
|
|
این داستان هنوز اسم ندارد قسمت اول اون شب هم دلم خیلی گرفته بود . به عادت این موقع ها دفترچه مو گذاشتم توی جیب کتم و یک مداد نوک تیز و پاک کن هم توی اون یکی جیب و قدم زنان رفتم توی پارک . قفس کبوتر ها رو خیلی دوست داشتم واسه همین روبروی قفس مینشستم وآدمایی که رد میشدن رو تماشا میکردم . اون روز هم بعد از یک کم تماشا کردن دفترمو در آوردم و داشتم با مدادم بازی میکردم که یکهو صدای یک بچه باعث شد که از جابپرم عمو داری چیکار میکنی ؟ نقاشی میکنی ؟ من بلد نیستم با بچه کوچیک باید چیکار کنم واسه همین وقتی دخترتو دیدم با اون پوشاکی که محکم بسته بودیش خیلی هول کردم . بعدا فهمیدم که رنگ پوستش رو از باباش به ارث برده و زیباییش رو از تو .... قبل از اینکه من بفهمم باید چیکار کنم دفتر رو از دست من کشید عمو منم بلدم نقاشی کنم .... بعدش هم مداد رو گرفت و همون جور با زانو روی نیمکت نشست و شروع کرد دفتر نازنین منو خط خطی کردن ... وقتی صداش کردی خیالم راحت شد که بالاخره این بچه یک مادری داره . صداتو نشناختم . ولی سر که بلند کردم و دیدمت مات و مبهوت موندم . وقتی بچه رو صدا کردی و از من معذرت خواهی کردی حتی نتونستم جوابتو درست و حسابی بدم . هنوز همون غرور از توی صورتت خونده میشد . هنوز همون طوری راه میرفتی که دقیقه ها از توی پنجره نگاهت میکردم . هنوز عمق نگاهت از آدم میگذشت و اون دوردورا رو میدید . منو نشناختی . بهت حق میدم . چون از آخرین باری که نمو دیدی خیلی تغییر کردم . مو هام رنگی بین سفید و سیاه داره و دیگه عینک نمیزنم . صورتم هم یک ته ریش همیشگی به نشانه مجرد بودن و معشوق نداشتن و البته تنبل بودن داره . ولی تو همون بودی که ۱۵ سال پیش دیدمت . مو های رنگ کرده و چروکهای نرم و ناپیدای کنار چشم و قامت زنانه تو هیچکدوم به چشم من نیامد . عمو فردا بعد از ظهر بیا با هم بازی کنیم باشه ؟ دست دخترتو کشیدی و یک بار دیگه عذر خواستی و رفتی .... و من صاعقه زده همچنان نیم خیز بر صندلی باقی بودم یک ساعت بعد برگشتم با دفتری که دو خط نوشته و چند خط کج و معوج داشت و دلی که از زندگی شکسته .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 23:50 توسط امیر حسین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 شهریور 1386 مرداد 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 |
|
RSS
|